ممنونم که باز هم مرا به خانه ات راه دادی
28 مرداد 1400
دیگر نفسش بالا نمی آمد به سختی نفس می کشید. سه روز بود که از خانه بیرون نرفته بود دیگر داشت دق می کرد. در و دیوار خانه برایش حکم زندان را داشتند. تلفنش که زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی آن انداخت. پسرش بود. نمیخواست جواب بدهد! حتما میخواست باز هم… بیشتر »
نظر دهید »