جای خالی داستان ها
28 اردیبهشت 1399
دستانم را به پهنای چادر گل گلی ام باز می کردم و گوشه های چادر را با دستان کوچکم می گرفتم و از بالای کوه به سمت پایین می دویدم. آزاد و رها می شدم درست مانند پرنده ای که در آسمان اوج می گیرد. صدای قهقه ی خنده هایم دشت را پر می کرد. به دامنه ی کوه که می… بیشتر »
2 نظر